![]() |
![]() |
|
| یه چیزی مثل معجزه |
|
دو هفته به شروع پاییز مونده بود ! دلالان میوه و تره بار از این فرصت استفاده می کردند و میوه های کال و نو رسیده رو با قیمت نجومی وارد حلقوم مردم می کردند ... من هم یکی از این مردم ...پدر متلک بارم می کند که چه وقت انار خریدنه الان ... حتما 200 تومن !!! هم پولشو دادی!!! و می رود. دو تا انار خریداری شده را از وسط نصف می کنیم و می خوریم... عجیب شیرین بود. ... یک هفته از پاییز گذشته ، پدر با یک جعبه انار وارد خونه شده ... دو ساعتی از اذان گذشته ... انار درشتی را انتخاب می کند و شروع به خوردن می کند... چهره و رخسار پدر غیر قابل توصیفه ... نگاهی به من می کند و می گوید ... انار باید ترش باشه !! |
|
+ نوشته شده در
86/07/08ساعت توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقت رسد به فریاد
گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت ... خودمو نویسنده نمی دونم ... ولی چیز هایی رو که دوست دارم اینجا می نویسم ... در کل اعتقاد دارم انسان با تکیه بر توان خودش می تونه به نهایت چیزی که بخواد برسه. |
|
RSS
|