![]() |
![]() |
|
| یه چیزی مثل معجزه |
|
این داستان واقعی است !! چند شب پیش با دوستان برای تناول شام !!!! به یکی از ساندویچی های معروف شهر رفته بودیم . ساندویچی ای که رقیبانی چون اژدر زاپاتا و فری کثیف رو کنار خود می دید ولی همچنان به فروش خود ادامه می داد ... بگذریم ... بهتر است به اصل بپردازم ، از بچه ها پرسیدم بزرگترین گناه دنیا از نظر خدا چیه ؟ هر کدوم جوابی دادند ... یکی گفت دروغ ، یکی دیگه گفت غیبت و دیگران هم معصیتهای کبیره ی دیگری را گفتند ... ولی جواب همه غلط بود... بزرگترین گناه همانطور که اهل فن می دانن یاس و ناامیدی از رحمت خداوند است ... ... توجه تون رو به این داستان واقعی می خواهم جلب کنم که ببینید خدا چقدر بندگانش را دوست دارد و تا کجا آنها را می بخشاند ...فقط دوستانی که شاید این داستان را بدانن من رو بخاطر بعضی اشتباهات سهوی که در داستان دارد ببخشند ولی مطمئن باشید اصل داستان همین است که می خوانید ... مادری پسر زیبایی را به دنیا می آورد ... آن پسر وقتی به سنین جوانی رسید آنقدر زیبا بود که همه ی اهل آن شهر به او غبطه می خوردند و کار به جایی رسیده بود که حتی مادر نیز به او غبطه می خورد ... متاسفانه کار به جایی رسید که مادر همخوابه ی پسر شد و پسری به دنیا آوردند ... مادر از این کار شدیدا شرمسار می شود ... و نوزاد را به شهر دیگری برده و به دست عالم آن شهر می سپارد ... زمان می گذرد و پسر بزرگ می شود و از آدمهای معروف آن شهر می شود ... جوان به دنبال مادر و یا برعکس بالاخره همدیگر را پیدا می کنند ... جوان وقتی موضوع را می فهمد در صدد کشتن مادر می افتد ولی ...! ولی ندا می رسد که خدا توبه ی مادر را پذیرفته و خدا او را بخشیده است ... و ... متاسفم که یه کم گنگ گفتم فقط امیدوارم بفهمید خدا چقدر ما را دوست دارد ...
|
|
+ نوشته شده در
86/04/02ساعت توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقت رسد به فریاد
گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت ... خودمو نویسنده نمی دونم ... ولی چیز هایی رو که دوست دارم اینجا می نویسم ... در کل اعتقاد دارم انسان با تکیه بر توان خودش می تونه به نهایت چیزی که بخواد برسه. |
|
RSS
|