![]() |
![]() |
|
| یه چیزی مثل معجزه |
|
داداش بزرگترم منو به یه بازی دعوت کرده و منم حقیقتا نمی تونم دعوتش را رد کنم ... من اولین تاثیر و از شکلاتی گرفتم که دوست بابام از از سفر آلمانش برای من آورد ... در آن سن کم فهمیدم که شکلات های خوشمزه تری هم از یام یام پیدا می شه ... از دوران مدرسه تاثیرات خوب و بدی گرفتم ...جاهایی می خونم که آره ما خیلی دوست داریم برگردیم به اون دوران شیرین و فلان ... این برای من با تمام خوبی ها و بدی هاش مثل یه دوره ی گذشت و تموم شد ... تو این مدت هم درسهای زیادی از محمد زمان آبادی و آقا میثم شون یاد گرفتم ... از هر دو شون بزرگ منشی و در عین حال مهربانی را یاد گرفتم ... همچنین از میترا که اونو جای خواهر بزرگترم می دونم و از سولماز شریف که به من نشان داد در خیلی از جاها من اشتباه می کنم و خیلی های دیگر ... به هر حال من هم مثل خیلی های دیگر بیشترین تاثیر و از مادرم گرفتم و تا عمر دارم به او مدیونم ودستش را می بوسم ... من هم از سولماز شریف ، آیدا امیر اصلانی و شیما دعوت می کنم که این بازی رو ادامه بدهند. ... یک تیغ و رگ و اتاق با نوری مات از مخمصه ها فقط همین راه ِ نجات ... در دستشویی را محکم به روی خود بسته بود . قدرت ِ رویایی با شوهرش را نداشت . روی سرامیک کف دستشویی ولو شده بود . می خواست همه مردها ، تجاوزها ، اسپرم های رها شده در درونش و حتی جنین دو ماه اش را بالا بیاورد . هنوز تیغ در دستش بود ، چشمهایش را بست ... یک قطره،دو قطره،لحظه ای دیگرهیچ برداشت ِ صحنه ی نهایی و ... کات ... از کتاب سایه چین اثر شفیقه نیک جهان
|
|
+ نوشته شده در
86/03/15ساعت توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقت رسد به فریاد
گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت ... خودمو نویسنده نمی دونم ... ولی چیز هایی رو که دوست دارم اینجا می نویسم ... در کل اعتقاد دارم انسان با تکیه بر توان خودش می تونه به نهایت چیزی که بخواد برسه. |
|
RSS
|