![]() |
![]() |
|
| یه چیزی مثل معجزه |
|
گاهی اوقات به ترانه های کج و معوج خودم نگاه می اندازم و به خودم می گم حیفه که شماها رو بی نصیب بزارم … درباره ی این ترانه ای که گفتم باید بگم عمرا مضمونش را متوجه بشین … فقط خودم می دونم ! به هر حال چیزی خاصی نیست … بهتره بخونیم و بعدش بریم سر تفریحات خودمون … عروسی من بودم و منصوری و عباس دماغ ِ سینوسی رفتیم عزای قر و رقص توی بطن ِ یه عروسی حاج آقای محلمون خطبه ی عقد رو نمی خوند تو جهنمم باشند ، باید عباشو ببوسی آشنایی دوباره شون همراه خوشبختی نبود نه یه ناز و نه یه عشوه نه حتی رو گونه بوسی عروس دومادِ لعنتی ، عروس دوماد ِ نکبتی معجون رنگ نفرتند ، گاهی تیره گاهی طوسی عروسی یا شاید عزا ، بی شیرینی حتی غذا انگاری خواب می بینی انگاری توی کابوسی
|
|
+ نوشته شده در
86/02/22ساعت توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقت رسد به فریاد
گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت ... خودمو نویسنده نمی دونم ... ولی چیز هایی رو که دوست دارم اینجا می نویسم ... در کل اعتقاد دارم انسان با تکیه بر توان خودش می تونه به نهایت چیزی که بخواد برسه. |
|
RSS
|