![]() |
![]() |
|
| یه چیزی مثل معجزه |
|
بعد از ظهر روز جمعه ... ورزشگاه آزادی بازی همنامان تهرانی و اهوازی به پایان رسیده و بنده به همراه جمعیت کثیری از هواداران آبی به سمت در خروجی حرکت می کنیم ... در یه لحظه با صحنه ای به شدت تکراری ولی در نوع خود بدیع و تازه روبرو می شوم . پدری در جهت عکس هواداران پسرش را روی دوشش قرارداده و دستانش را روی گوش او گذاشته تا شاید صدای اعتراض کرکننده ی هواداران به گوش پسر نرسد ولی ناسزاها ی رکیک صدایشان آنقدر بلند هست که پسرک نیز بشنود! چند دقیقه بعد این صحنه خیلی جالب تر از قبلی است ... صحنه ی روبرو شدن هواداران استقلال و معدود هواداران قرمز که البته بوسیله حفاظی از هم جدا هستند ... هواداران آبی در حال خالی کردن عقده هایشان بر سر آنها هستند و البته بر عکس قرمز ها هم بیکار نیستند ... فحش و فحش و فحش هست که بر هم سرازیر می شود و نثار همدیگر می شود ... جوانی قرمز پوش را می بینم که سیگاری بر لب دارد و لبخندی از روی رضایت نیز بر لبانش نقش بسته ... توصیف این صحنه را نمی توانم بیان کنم ... درست مثل فیلمهای هالیوودی یک ساعت بعد بعد از یک ساعت پیاده روی بالاخره با مشقات فراوان سوار اتوبوس درب و داغونی شدیم ... جوانی می خواست به زور از همه نفری صد تومان پول بگیرد که دعوایی شکل گرفت که بنده را از جزییات دعوا و خون و خونریزی هایش معذور بدارید ... این است روزگار ما ... ... نکته : خانمهای محترمه ... با این وضعیت باز هم دلشان می خواهد بیایند ورزشگاه و فوتبال را از نزدیک تماشا کنن؟ من که بعید می دانم ...
|
|
+ نوشته شده در
86/02/10ساعت توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقت رسد به فریاد
گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت ... خودمو نویسنده نمی دونم ... ولی چیز هایی رو که دوست دارم اینجا می نویسم ... در کل اعتقاد دارم انسان با تکیه بر توان خودش می تونه به نهایت چیزی که بخواد برسه. |
|
RSS
|