تبليغاتX
ملاقات در بیست درجه سانتی گراد زیر صفر
یه چیزی مثل معجزه

30 ثانیه !!

 

صدای زنگ ساعت علی رو عاصی کرده ، عقربه ساعت رو 7  صبح نشان می دهد ...علی زنگ را خاموش می کند!

...

نیم ساعت بعد

 

علی هراسان و مضطرب از خواب بلند می شود ... آبی به صورتش زده و صورت معصومش را با حوله ی کثیفی که لکه های سیاهش به جا مانده از هفته های قبل است خشک می کند ...سمت آشپزخانه می رود ... برگه ی روی یخچال را برمی دارد و می خواند و روی میز می گذارد، لباسش را پوشیده و آماده ی حرکت به مدرسه می شود ...

 

...

 

هوا بسیار سرد است ، علی دستانش را به هم می مالد تا کمی گرم شود .

...

 

مدرسه ی علی

بعضی از دانش آموزان در حال بازی هستنند ، پدران و مادران از پسرانشان خداحافظی می کنند .

...

 

ایستگاه اتوبوس

علی کمی دیر می رسد ، اتوبوس حرکت کرده است ، سعی می کند دستانش را گرم نگه دارد ... چاره ای ندارد که فاصله ی  خانه تا مدرسه را بدود ...

 

مدرسه علی

دانش آموزان در حال مرتب کردن صف های کلاسشان هستند .

 

خیابان

علی زمین می خورد ... نگاهش به مدرسه است ... دورنمای ساختمان مدرسه پیداس،بلند می شود و به دویدنش ادامه می دهد !

...

 

دم در حیاط ناظم ایستاده و منتظر دانش آموزانی است که دیر کرده اند !یکی از بچه ها دور از چشم ناظم می خواهد به حیاط برود ولی ناظم می فهمد ...

ناظم : کجا می ری پدرسوخته

گوشش را می گیرد و او را به بیرون هدایت می کند

ناظم : همینجا وایسا تا تکلیف تو رو معلوم کنم ...

...

 

علی به مدرسه می رسد ، نفسش هنوز قطع نشده، پشت سرش نیز تعداد دیگری می رسند!

ناظم : خب ، مثل اینکه امروز تاخیری هامون کم نیستند، یکی یکی اسماتونو بگین و برین تو حیاط ، صف ها رو هم بهم نمی زنید ...

 

بچه ها یکی یکی رد می شوند ... نوبت علی می رسد

ناظم : این چندمین باره؟ خودت بگو

علی جوابی نمی دهد...

ناظم : قرارمون چی بود؟ فکر کنم خودت بهتر از من بدونی ! قرار شد یه بار دیگه دیر کنی یه هفته از مدرسه اخراج بشی ... پس بهتره برگردی خونه ، این طوری بهتره

ناظم وارد حیاط می شود و در را می بندد...

علی دستانش را به هم می مالاند تا گرم شود

 

خانه ی علی

 

علی در یخچال را باز می کند ، پنیر را بر می دارد و به اتاقش می رود ... برگه از روی میز به زمین می افتد ... نوشته ای پر از غلط های املایی از طرف مادر علی  که کارگر خانه های مردم است وصبح ها قبل از علی از خانه می رود ...

 

سبح رفتم واست پنیر تازه خریدم، مادر جون حتمن قبل از رفتن به مدرسه ت صبهونه تو بخور!!!

 

+ نوشته شده در  86/02/06ساعت   توسط حسام | 
 

 

اون روز هوا بارونی بود ، شاید هم نه … نمی دانم !!

 

چهره ی تکیده ای داشت و زخم خورده از دوران جنگ ، می گفتند موجیه ولی من هرگز باور نکردم . ، همیشه ی خدا صبح قبل از رفتن به مدرسه اونو روبروی بقالی خونه مون می دیدم که نشسته و به اطرافش خیره شده و چیزی هم نمی گوید … چیزی که دارد بگوید ولی به چه کسی؟

به پدر و مادر مرحومش که آنها را در نوجوانی از دست داد!!!

بچه های محل زیاد اذیتش می کردند ، خب کوچک بودند و نفهم … چیزی از او نمی دانستند ،

یادم می آید بر اثر عوارض جنگ دندان هایش طوری شده بود که فقط قادر به خوردن مایعات و چیزهایی از این قبیل بود … بچه ها برایش چیپس و بیسکویت می خریدند و او حتی با دندان هایش قادر به نصف کردن آنها نبود و تکه های آنها از دهانش بیرون می زد و این حرکت بچه ها رو به خنده وا می داشت ولی هیچ وقت تعارف بچه را رد نمی کرد. شاید همین خنده ها ی بچه ها ، برای او بهترین هدیه بود . این که می توانست دل آنها را شاد کند!

 

این اواخر کم کم بزرگتر های محل هم باورشون شده بود که او یک دیوانه س … از او می ترسیدند ، به بچه هایشان هم می گفتند از او حذر کنند … حتی کار به جایی رسیده بود که می خواستند طوماری با امضای اهالی محل جمع کنند و او را از محله … .

 

ظهر بود ، مینی بوس مدرسه علی کوچولو رو کمی دورتر از جای همیشگی پیاده کرد ! علی بی هوا در حال رد شدن از عرض خیابان بود ، پیکان جوانان زرد رنگی  با سرعت در حال تاختن در خیابان بود … یک آن خودش را روی علی انداخت و او رو به پیاده رو انداخت …پیکانی گازش را گرفت و از محل فرار کرد …

لاشه اش !!! وسط خیابان افتاده بود .

 

اون روز هوا بارونی بود ، شاید هم نه … نمی دانم !!

+ نوشته شده در  86/02/02ساعت   توسط حسام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عشقت رسد به فریاد
گر خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی
در چهارده روایت
...
خودمو نویسنده نمی دونم ... ولی چیز هایی رو که دوست دارم اینجا می نویسم ... در کل اعتقاد دارم انسان با تکیه بر توان خودش می تونه به نهایت چیزی که بخواد برسه.

نوشته های پیشین
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
پیوندها
مارات سافین
سافیناتور
مصطفی آجرلو
محمد تورنگ
میثم زمان آبادی
زیبایی معنایی ندارد
محمد زمان آبادی
امیر(دیوارهای من)
مرتضی درخشان
آیدا امیراصلانی
شیما
میترا
یادداشت های تنهایی یک سیاسی نویس سابق
صفاییه
مهران فرجی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان