![]() |
![]() |
|
| یه چیزی مثل معجزه |
|
این شعر یا شاید ترانه ی کوتاهی که من گفتم بارها توسط دوستان منتقد مورد تایید قرار گرفته و خود ستایی نباشه یکی از بهترین ترانه های چند سال اخیر می باشد ... حتی وقتی به دو تا از دانشجویان دکتر سوئدی و کره ای که در این مملکت زبان و ادبیات فارسی می خوانند نشان دادم با خواندن آن تازه فهمیدند ادبیات ایران چقدر زیبا و لطیف است ... البته باید بگویم این ترانه ادامه هم ندارد ولی تا موقعی که مطمئن نشوم ادامه ی آن لایق این 4 خط هست آن را منتشر نمی کنم ... دوست ندارم مثل سریال ها و فیلمهایی باشد که تا گل می کند ادامه ای بر آن و صد البته ضعیف تر از قسمت اول بر آن اضافه می کننند... ترانه ی زندان عشق را در حین بازگشت از سفری که به مشهد مقدس داشتم گفتم و حالا آن را تقدیم همه ی خوانندگان وبلاگم می کنم . زندان عشق زندان عشق ، بخش ویژه ، بند سوم ، انفرادی! ازعاشق مجنون گرفته ، تا یه عشق خشک و عادی بند اول ، توی سلول ، عاشقای عشق ندیده با یه بسته سبزخوشرنگ،عاشقی رو خوب خریده بند دوم ، لاابالی ، گاهی توپر گاهی خالی کر و کور و منگ و احمق،میشن عاشق سر سالی بند سوم ، بند مجنون،روی دست همه موندن اینا دوره های قبلو ، خیلی وقته گذروندن |
|
+ نوشته شده در
85/11/30ساعت توسط حسام |
|
|
2010 فصل اول : دربی پایتخت ساعت 14:45 سکوت سهمگینی بر خیابان های تهران حکمفرماس ... تنها چند گربه دیده می شوند که دسته جمعی سعی می کنن از لابلای نرده های خانه ای ویلایی که سگ آن دو ماهی می شود مرده عبور کنن و از باقی مانده و یا بهتر بگم تفاله گوشت های باقی مانده از مهمانی دیشب صاحب خانه و عیاشی های دوستانش نصیبی ببرند. هنوز یک ربعی به دربی پایتخت مانده است. ... منزل آقای قیصری، نادر پدر خانواده کمی کسل است و این را از خمیازه هایی که گاه و بیگاه می کشد و دهان غارمانندش را تا فاصله ی نیم متری از طول دو لب کلفتش به ما نشان می دهد ، می توان فهمید ! بلند می شود و پس گردنی محکمی به شاهرخ ( پسرش ) می زند ! شاهرخ : چرا می زنی ؟! چیزی نمی گوید ، شیشکی بلند زده و به توالت خانه شان که در حیاط پشتی مستقر است می رود. اقدس ( همسر نادر ) : خیلی بی تربیتی مرد ! ... ورزشگاه ؛ تماشاگران دو تیم با تشویق های پرشورشان به حد کافی از خجالت یکدیگر در می آیند ... از یک طرف تماشاگران قرمز سرمربی آبی را مورد عنایت خود قرار می دهند و در طرف دیگر دوستداران آبی تیم قرمز را با یکی از تیمهای مطرح باشگاهی اروپا مقایسه می کنن... البته نه از نوع خوبش! رختکن قرمز ؛ علی پ که دو ماهی می شود که بعد از اخراج مربی زامبیایی باز هم هدایت تیم قرمز را به عهده گرفته مشغول صحبت با بازیکنانش است و آخرین تاکتیکهای روز دنیا را با آنها مرور می کند ... - توله سگا ، بازی تک ضرب مک ضرب نداریم ... می زنین فقط زیرش ... یا هم می دین به این (م) که مثل کره خر می دووه !!! ... نبینم که بازی رو باخته باشین وگرنه من و ناصر خان تک تک شما رو .............. ؛ = علی آقا این شماره 8 رو چیکارش کنیم ؟ خیلی خوب پاس می ده ! _ سپردم به بهروز همون اول بازی بازی ناکارش کنه ... تو نمی خواد نگران باشی ... رختکن آبی ؛ مربی آلمانی تیم آبی اخرین توصیه هایش را به بازیکنان می کند ... اچ باخ کوخ اخشن یاخ ( از سمت راست حمله کنید) ... مترجم : از سمت چپ حمله کنید ... یوخ پاخ ماخشن 9 ( شماره 9 رو بگیرید ) مترجم : شماره 9 رو بزارید واسه خودش آزاد باشه ، مالی نیست!! ... |
|
+ نوشته شده در
85/11/24ساعت توسط حسام |
|
|
ملاقات با برد پیت این یک داستان واقعی است!!! سال 2014 جنگ عجیبی سر گرفته بود ... یه نوع خون و خونریزی مدرن ، ربطی هم به ملل و دین و قوم و اقوام و احتمالا روابط خونی که حتی می توان رابطه پدر و فرزندی هم در آن جای نهاد، نداشت . فقط کشت و کشتار و یک لذت بی نظیر از کشتن کسی که ضد تو فکر می کنه . انگاری خدایی هم وجود نداشت ... اسلحه را روی شقیقه ات می گذاشتند و ازت می پرسیدند آیا تو هم در جناح ما هستی و پاسخت فقط آری بود و بس ... چون می خواستی زندگی کنی ! بگذریم! راستش خودم هم نمی دانستم جزو کدام دسته ام ... فقط صاف جلومی رفتم و آدم می کشتم ... مثل خیلی های دیگه، چون نمی خواستم بمیرم. خانه ام شده بود سنگر، بی اعتمادی در همه جا موج می زد ... حتی هر لحظه امکان داشت توسط دوستانت مورد سو قصد قرار بگیری و بمیری ... برای همین احتیاط شرط عقل بود. در بحبوحه ی جنگ و طی یه حادثه من و یه عده دیگر را اسیر گرفتند ، البته واژه اسیر بی معنا بود،چون طرف حسابت را نمی شناختی ، برای همین فقط می کشتی خودمان را برای تیرباران آماده کرده بودیم ، وقت مردن من هم فرا رسیده بود . سرم رو چرخوندم و نگاهی به اطراف انداختم ... قیافه ی یکی از اسرا خیلی جلب نظر می کرد ، درست شبیه یکی از بازیگران معروف هالیوودی ، با اینکه هم صحبت کم بود ولی زیاد تحویلش نگرفتم ... البته اونم علاقه ای به صحبت با من و بقیه نشون نمی داد. یه خانم ! و یا بهتر بگم دختر خانمی که بعدا فهمیدم معاون فرمانده بود نزدیک ما آمد و مدتی با دوست هالیوودی مون صحبت کرد ... رفت و برگشت و حکم آزادی ما چند نفر را صادر کرد ... باورمان نمی شد ! چند دقیقه قبل حرف از اعدام بود و ما خودمان را برای تیرباران آماده کرده بودیم ولی حالا دست بندها باز شده بود و آزاد شده بودیم ... مثل یه رویا بود ... قرار بر این شد که با یه کامیون ما چند نفر رو تا یه جای بی طرف برسانن . ... نزدیک دو ساعتی توی کامیون بودیم ... طاقتم تموم شده بودم ... رو کردم بهش (دوست هالیوودی) و گفتم کارش دارم... گفت چه کاری ؟ گفتم در گوشت می گویم گوشش را آورد جلو! گفتم زیاد به خودت نگیری ولی خیلی شبیه برد پیت هستی ! آخر راه بود و راه من و او از من جدا صدایم کرد و گفت کارم دارد ! گفتم چه کاری ؟ گفت در گوشم می گوید !گوشم را آوردم جلو ... گفت ، احمق من خود برد پیت هستم ... و رفت ! هاج و واج مانده بودم ... او باعث نجات من و آن عده ی دیگر شده بود. ... پایان
................................................................................................................................... می دونم که اشکالات بسیاری در این داستانک بود ولی بالاخره باید از یه جایی شروع کرد ... در کل سعی می کنم در این وبلاگ از نوشتن مطالب سیاسی که البته به سن من (۲۳) هم اقتضا می کنه پرهیز کنم و سرم به کار خودم گرم باشه ... البته اگه دوستان بگذارند ...
|
|
+ نوشته شده در
85/11/22ساعت توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشقت رسد به فریاد
گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت ... خودمو نویسنده نمی دونم ... ولی چیز هایی رو که دوست دارم اینجا می نویسم ... در کل اعتقاد دارم انسان با تکیه بر توان خودش می تونه به نهایت چیزی که بخواد برسه. |
|
RSS
|